تبليغاتX
آیدا

آیدا

آنجا که عشق سخن میگوید

مادرم بهترینه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت 11:52  توسط آیدا  | 

کوتاه ترین داستان عشقی

روزی مردی از یک دختر پرسید «آیا با من ازدواج

می‌کنی؟». دختر جواب داد «نه» و از آن پس مرد

شاد زیست، به ماهیگیری و شکار رفت، کلی گلف

بازی کرد، آبجو نوشید و هر جا که خواست گوزید!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 21:21  توسط آیدا  | 

فرشته بیکار

روزي مردي خواب عجيبي ديد او ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي آن ها نگاه مي کند.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 21:12  توسط آیدا  | 

شاخه و برگ

 يک روز گرم، شاخه اي مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند و به دنبال آن از برگ هاي ضعيف و کم طاقت جدا شدند و آرام بر روي زمين افتادند.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 21:8  توسط آیدا  | 

بازی روزگار

روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 21:4  توسط آیدا  |