مادرم بهترینه
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت 11:52  توسط آیدا
|
آنجا که عشق سخن میگوید
روزی مردی از یک دختر پرسید «آیا با من ازدواج
میکنی؟». دختر جواب داد «نه» و از آن پس مرد
شاد زیست، به ماهیگیری و شکار رفت، کلی گلف
بازی کرد، آبجو نوشید و هر جا که خواست گوزید!
يک روز گرم، شاخه اي مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند و به دنبال آن از برگ هاي ضعيف و کم طاقت جدا شدند و آرام بر روي زمين افتادند.
روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.